آبیِ دوردست
نویسنده: مهدی علیکی
زمان مطالعه:6 دقیقه

آبیِ دوردست
مهدی علیکی
آبیِ دوردست
نویسنده: مهدی علیکی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
چشمهایم را روی هم میگذارم. سروصدای خردشدن شیشهها هنوز توی سرم میپیچد. نیاز به صدایی دارم که بر این صدا غلبه کند. سنگینی رد اشکهایم را روی پوستِ زیر چشمم حس میکنم. بوی مامان توی دماغم پیچیده است و دوست دارم نفس عمیق بکشم. هرچند لحظه یکبار پلکهایم را باز میکنم تا مطمئن شوم مامان هنوز کنارم دراز کشیده است. مامان هنوز بیدار است. این را هربار که چشم میگشایم دوباره میفهمم. به مامان میگویم: «باهام حرف بزن.»
مامان میگوید: «باشه پسرم، چشاتو ببند. من کنارتم.» و شروع میکند به خواندن لالایی:
لالا گُلِ نازُم
زِ غمهایِ تو بیمارُم
توره دارُم چه غم دارُم
هزار شُکرِش بجا آرُم
لالا گُلِ فندق
بابات رفته سر صندوق
بابات رفته سر صندوق
بیاره یِکمَنی فندق
صدای مامان میآید و این یعنی اینکه هنوز هست. با اینکه نمیبینمش، میدانم که هنوز کنارم هست و دیگر نگران نیستم، میدانم که تنها نیستم.
نوزدهسال بعد، همین چندماه قبل، روی تختم، تنها و ملول دراز کشیده بودم. صدای رفتوآمد بچههای خوابگاه توی راهرو میپیچید و من در میان آدمهایی که بودند و وجود داشتند، حس میکردم که تنها هستم. میخواستم بخوابم اما افکارم به درودیوار ذهنم میخوردند، سرم پر از صدا بود. در این میان، صدای تپشهای ممتد قلبم را هم میشنیدم. بیخبر بودم و میدانستم که این بیخبری قرار نیست حالاحالاها از میان برود. او که دوستش داشتم، از من جدا بود و جایی میان آدمها داشت نفس میکشید. نیاز داشتم که با او حرف بزنم، نیاز داشتم که مرا بشنود، نیاز داشتم که زیروبم احساسم را برایش شرح دهم اما این امکان از من دریغ شده بود. حرفهای نگفتهام مرا تا لبهی پرتگاهی در ناکجا میبردند و مرا راهی درهی اضطراب میکردند؛ اضطراب جدایی. باید با کسی حرف میزدم، اما کسی در دسترسم نبود.
در خلاء ایستاده بودم و سکوت مرا بلعیده بود. زبان رابطهمان به لکنت افتاده بود و زیر آوار کلمههای بیاننشده مدفون شدیم؛ بیگوش شنوا، بدون هیچ جانپناهی. زیر حرفهایی گیرافتاده بودیم که از گفتن و شنیدن آنها منع شده بودیم. روحمان روی سیمخاردار این حروف داشت تکهتکه میشد. چه میتوانستم بکنم؛ خیره به جای خالی او بودم و حرفهای ناگفته و ناشنیده مثل بمب ساعتی درونم میترکیدند. حرفهای ناگفته، غمباد میشدند و من نیاز به ریسمانی داشتم که از سرعت سقوطم بکاهد، ریسمانی که مرا به جایی، چیزی یا خیالی وصل کند.
خیالی نوباوه، درون رابطهمان داشت شکل میگرفت که ضربهای محکم او را سقط کرد. سینا آنروزها میگفت: «عبور کن! نمون! گیر نکن! اشتباه منو تکرار نکن!» سینا همهی اینها را میگفت و من همهاش را از بر بودم. اما نمیتوانستم، نمیشد. چیزهایی ته حنجرهام گیر کرده بود. کلمات دوستداشتن داشت خفهام میکرد. بهناچار به دیدن و شنیدن پناه بردم؛ آبی را دیدم و شنیدم، آبی کیشلوفسکی را. چندبار پیاپی دیدمش. موسیقی متن فیلم را هم در دم دانلود کردم. آن فیلم و آن موسیقی، به زیر خاکستر امیدم دمیدند؛ کافی بود چشمهایم را ببندم، خیالم را به موسیقی بسپارم و خودم را جای ژولیت بینوش تصور کنم که انگشتانش را به لوستر براق وسط اتاق نزدیک میکند، انگار که آزادی و امید را لمس کرده باشم. موسیقیِ زبیگنف پرایزنر پناه من شده بود و من هنوز تپش آرزویی را درون قلبم حس میکردم:
«کاش ذرهای از صدای خندهات در باد میپیچید و به من میرسید.»
باید اعتراف کنم که دنیای خیالی، اگر بهشت نبود، میتوانست مبدل به جهنم شود، اما همین فرصت از من منع شده بود؛ اینکه خودم آن را، جهنم یا بهشت بودنش را، درک کنم با ابزار آگاهی خودم. اما حالا گرفتار برزخ شده بودم. برزخ، آنجاییست که فرصت روبهرو شدن با زندگی، فرصت چشیدن طعم حیات از آدمی گرفته میشود. برزخ، نتیجهی سرکوب یا منکوب احساسات، خواستهها و آزادی آدمیست.
چه میشد کرد با احساسات تلبارشده؟ آیا اگر آنها را نادیده میگرفتم از بین میرفتند؟! نه! نه! آنها جایی درون من وجود داشتند، جایی از قلبم را اشغال کرده بودند تا دوباره، روزی و ساعتی دیگر، مجال بروز پیدا کنند؛ هرچه سعی میکردم نادیدهشان بگیرم، افسردهتر و ازکارافتادهتر میشدم. شبیه فلجشدن بود.
به چیزهایی چنگ انداختم. به خواندن، شنیدن و دیدن پناه بردم. دانستم و بهیادآوردم که آدمهایی مثل من وجود داشتهاند و دارند، که حسهای من نیاز به تایید یا رد دیگری ندارند. هر آدمی میتواند نسبت به زندگی بدبین شود، میتواند بترسد، میتواند از عدم وجود آزادی فردی بهتنگ بیاید، اما در عینحال میتواند امید هم داشته باشد که روزی خودش و احساسات و خواستههایش بهرسمیت شناخته شوند؛ سینما و موسیقی متن آن، این را میگفتند.
کار موسیقی آنجا به اوج خود میرسد که حق زندگی و زیستنِ بهتمام را به آدم یادآوری میکند؛ آنجا که تن تو را وادار به رقص میکند، آنجا که از تو میخواهد بدنت را و شوقِ سرکوبشده و مخفیِ درون آن را بروز دهی. یادآوری میکند که تو بدنی داری که باید آن را ببینی، بپذیری و بیانش کنی. اینکه این بدن، بیهوده نیست و مایهی اتصال تو به دنیا و زندگیست، نباید از خواستههای آن خجل، شرمنده و ترسیده باشی. موسیقی این را به آدم یادآوری میکند، همچنان که شعر.
موسیقی روایت آنچیزهاییست که به زبان نمیآیند، یا نمیتوانند به زبان درآیند. موسیقی مبارزهایست علیه فراموشی. موسیقی سوتزدن است در دل وحشت، در دل گمگشتگی، در دل جنگل تنهایی برای یافتن کمک. گفتم سوتزدن در دلِ وحشت؛ در کتاب آبیِ دوردست از ربکا سولنیت داستان پسرکی را خواندهام که در هنگام بازی، در میانِ جنگل راهش را گم میکند. گروه نجات، درست زمانی که خورشید از افق بالا میآید، صدای سوتی را میشنوند و دواندوان به سمتش میروند؛ بله! پسرک بود، از ترس میلرزید و در سوتش میدمید.
پسرک کارش را درست انجام داده بود. او تا غروب سوت زده بود، بعد بین دو تنهی درخت قطعشده کز کرده بود و بهمحض روشنشدن هوا ،دوباره شروع کرده بود به سوتزدن. پسرک پذیرفته بود که راه برگشت را بلد نیست و در تاریکی مانده بود، اما کاری که از دستش برمیآمد را انجام داده بود. ربکا سولنیت میگوید: «بچهها راهورسم گمشدن را بلدند چون کلید نجات در این است که بدانی گم شدهای؛ کودکان خیلی دور نمیشوند و شب را کزکرده در سرپناهی میمانند. آنها میدانند که به کمک نیاز دارند. اگر هیچگاه گم نشدهای، هیچگاه زندگی نکردهای. اگر ندانی چهطور گم شوی، تباه خواهی شد. زندگی کاشفانه جایی در میان سرزمینهای ناشناخته قرار دارد.»
موسیقی یادآوری میکند که گمشدن اجتنابناپذیر است، اما در همان حال امید را در دل تو میدمد با هر آوایی که روانهی روحت میشود. موسیقی تابآوریست؛ تابآوری زنی که در میان لالاییگفتن، به فرزندش نوید برگشتن پدر را میدهد، تابآوری عاشقیست که از معشوقش جداافتاده است، تابآوری زنیست که سوگ فرزندش را نوحهگری میکند. موسیقی همهی اینچیزهاست، و همهاش این نیست.

مهدی علیکی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.